X
تبلیغات
باران نیلوفر
سنجاقکی که از صدای تو شکل می گیرد
بر خاک تری می نشیند
که شعرم از آن می روید.

صدایم کن ...

پ.ن: شعر از شمس لنگرودی.

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/05/08ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم


دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است


دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند


من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند


انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است


دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟


این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج


اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟


دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟


درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟


پ.ن: شعر از "زنده یاد قیصر امین پور" .

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/04/18ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

می گویند دل تنگی چیز بدی نیست، اما نمی دانم چرا هر گاه دل تنگ، می شوم حالم بد می شود، نَفَسَم بالا نمی آید، دلم چیزی می خواهد و نمی خواهد. انگار دلم شور کسی یا چیزی را می زَنَد. و می زَنَد و هی می زَنَد... این جاست که حضور ِ قلبم را حس می کنم. قلبی که گاه و بی گاه دل تنگ است، دل تنگ ِ چیزی یا کسی. دلم برایش می سوزد; قلبم را می گویم. گاهی دل تنگ می شوم، چون دلگیرم، و گاهی دلگیر می شوم، چون دل تنگم ...


پ.ن: نوشته از "نیلوفر.ج.بدیعی"

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

از آجیل سفره عید چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛ خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛ می شکنند 
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛ سکوتِ دندان شکن است ! 

پ.ن: شعر از اکبر اکسیر.

+ نوشته شده در جمعه 1390/12/19ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
ومن چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستاده ام
و همچنان به نرده های
ایستگاه رفته تکیه داده ام ...

پ.ن: شعر از زنده یاد قیصر امین پور.

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/12/14ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

... خسته ام ... خسته.

دلم گرفته ... از هیچ و پوچ و همه ... از خودم ...

+ نوشته شده در جمعه 1390/11/28ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

هنوز از شب دمی باقی است، می خواند در او شبگیر
و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو.

به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقی ست در او
به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند

و
مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
نگاه چشم سوزانش -امید انگیز- با من
در این تاریک منزل می زند سوسو.


پ.ن: شعر از زنده یاد نیما یوشیج.

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/11/11ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

شبی که آوای نی تو شنیدم

چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم

نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجائی که رخ نمی نمائی

از آن بهشت پنهان دری نمی گشائی

من همه جا پی تو گشته ام

از مه مهر نشان گرفته ام

بوی ترا زگل شنیده ام

دامن گل از آن گرفته ام

تو ای پری کجائی که رخ نمی نمائی

از آن بهشت پنهان دری نمی گشائی

دل من سرگشته تو نفسم آغشته تو

به باغ رویاها چو گلت بویم

بر آب و آئینه چو مهت جویم

تو ای پری کجائی

در این شب یلدا ز پی ات پویم

به خواب و بیداری سخنت گویم

تو ای پری کجائی

مه و ستاره درد من می داند

که همچو من پی تو سرگرداند

شبی کنار چشمه پیدا شو

میان اشک من چو گل وا شو

تو ای پری کجائی که رخ نمی نمائی

از آن بهشت پنهان دری نمی گشائی ...


پ.ن: شعر از "هوشنگ ابتهاج" .

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/09/13ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم،

حرفی از جنس ِ زمان، نشنیدم

من به اندازه ی یک ابر، دلم می گیرد ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/09/01ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

مرا تو بی‌سببی نیستی.

به‌راستی صلتِ کدام قصیده‌ای ای غزل؟

ستاره‌بارانِ جوابِ کدام سلامی به آفتاب از دریچه‌ی تاریک؟

کلام از نگاهِ تو شکل می‌بندد.

خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی!

 

پسِ پُشتِ مردمکانت

فریادِ کدام زندانی‌ست

که آزادی را به لبانِ برآماسیده گُلِ سرخی پرتاب می‌کند؟

ورنه این ستاره‌بازی حاشا چیزی بدهکارِ آفتاب نیست.


نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.

چه مؤمنانه نامِ مرا آواز می‌کنی!


و دلت کبوترِ آشتی‌ست،

در خون تپیده به بامِ تلخ.

با این همه چه بالا چه بلند پرواز می‌کنی!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/05ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

آن که می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.

عشق را

ای کاش زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

عشق را

ای کاش زبان سخن بود

آن که می گوید دوستت می دارم

دل اندُه گین شبی ست

که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

عشق را

ای کاش زبان سخن بود...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/27ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

دلم گرفته ... دلم عجیب گرفته ... خیالِ خواب ندارم ...

... دلم گرفته از همه ی آدمایی که میگن دوستت داریم اما ... کاش ازم متنفر بودن !!!

... دلم گرفته از همه ی آدمایی که می خوان یه جورایی عزیزترینتو ازت بگیرن ... کاش ازشون متنفر بودم !!!

دلم از همه ی آدمایی که "آدم" نیستن گرفته ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/07/24ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

شبانه شعری چگونه توان نوشت

تا هم از قلبم سخن گوید هم از بازویم ؟

شبانه

شعری چنین

چگونه توان نوشت؟

من آن خاکستر سردم که در من

شعله ی همه عصیان هاست،


من آن دریای آرامم که در من

فریاد همه توفان هاست،

من آن سردآبِ تاریکم که در من

آتش همه ایمان هاست ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/14ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

به جُستجوی تو

بر درگاهِ کوه می‌گریم،

در آستانه‌ی دریا و علف.



به جُستجوی تو

در معبرِ بادها می‌گریم

در چارراهِ فصول،

در چارچوبِ شکسته‌ی پنجره‌یی

که آسمانِ ابرآلوده را

قابی کهنه می‌گیرد ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/07/04ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

به مهر
مرا
بی‌گاه
در خواب ديدی
.
.
.
و با تو
بيدار شدم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/07/03ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

کجایی تو؟

که‌ام من؟

و جغرافیای ما

کجاست؟

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/06/29ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

کلام از نگاهِ تو شکل می‌بندد ...

خوشا نظربازی ها که تو آغاز می‌کنی! ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/06/28ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

نه مرادم

نه مریدم

نه پیامم

نه کلامم

نه سلامم

نه علیکم

نه سپیدم

نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم

نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

حقیقت نه به رنـگ است و نه بـو

نه به هــای است و نه هــو

نه به این است و نه او

نه به جـام است و سَبـو

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

همه جا تو

نه یک جای

نه یک پای

هَمه‌ای

با هَمه‌ای

همهمه‌ای

تو سکوتی

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی.

 

پ.ن: شعر از فریدون حلمی.

+ نوشته شده در شنبه 1390/06/26ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

من مانده ام و یک برگ سفید ! 

یک دنیا حرف ناگفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی ...

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود 

در این سکوت بغض آلود 

قطره کوچکی هوس سر سره بازی می کند 

و برگه سفیدم 

عاشقانه قطره را به آغوش می کشد 

عشق تو نوشتنی نیست 

در برگه ام , کنار آن قطره 

یک قلب کوچک می کشم !

وقت تمام است . 

برگه ها بالا ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/23ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

شبیخون یعنی باران ِ تو از چشم های من / می افتد و 


نگاهم رگ به رگ/ بار میشود...

من چشمم از آسمان / آب نمی خورَد... می شود باران بگیری ؟؟؟

گریه عجیب به مردمک های سیاه / می آید ...


پ.ن: شعر از هومن شریفی.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/23ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

... به صداهای دور گوش مي دهم از دور به صدای من گوش مي دهند  

من زنده‌ام،

فريادِ من بی جواب نيست، قلبِ خوبِ تو جوابِ فريادِ من است ...

دوستت دارم با تمام وجودم ...

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/06/22ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

..... کاش دوستت دارم هایت را نمی شنیدم

چونان زمانی که از چشم هایت می خواندم ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/06/21ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

قناری گفت: ــ کُره‌ی ما
کُره‌ی قفس‌ها با ميله‌های زرين و چينه‌دانِ چينی.


ماهی‌ سُرخِ سفره‌ی هفت‌سين‌اش به محيطی تعبير کرد
که هر بهار
متبلور می‌شود.


کرکس گفت: ــ سياره‌ی من
سياره‌ی بی‌همتايی که در آن
مرگ
مائده می‌آفريند.


کوسه گفت: ــ زمين
سفره‌ی برکت‌خيزِ اقيانوس‌ها.


انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستينش از اشک تَر بود...

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/06/20ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

ــ تو کجایی؟

در گستره‌ی بی‌مرزِ اين جهان

تو کجایی؟

ــ من در دوردست‌ترين جای جهان ايستاده‌ام:

کنارِ تو.





ــ تو کجایی؟

در گستره ناپاکِ اين جهان

تو کجایی؟


ــ من در پاک‌ترين مقامِ جهان ايستاده‌ام:

بر سبزه‌شورِ اين رودِ بزرگ که می‌سُرايد

برای تو.

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/06/20ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

من تمامی‌ مُردگان بودم:

مُرده‌ی پرنده‌گانی که می‌خوانند

و خاموشند،

مُرده‌ی زيباترينِ جانوران

بر خاک و در آب،

مُرده‌ی آدميان

از بد و خوب.



من آن‌جا بودم

در گذشته

بی‌سرود. ــ

با من رازی نبود

نه تبسمی

نه حسرتی.




به‌مهر

مرا

بی‌گاه

در خواب ديدی




و با تو

بيدار شدم ...


پ.ن: شعر از زنده یاد احمد شاملوی عزیز.

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/06/20ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

تنها با خود

تنها با دیگران

یگانه در عشق

یگانه در سرود

سرشار از حیات

سرشار از مرگ.






ما نیز گذشته‌ایم

چون تو بر این سیاره بر این خاک

در مجالِ تنگِ سالی چند

هم از این‌جا که تو ایستاده‌ای اکنون

فروتن یا فرومایه

خندان یا غمین

سبک‌پای یا گران‌بار

آزاد یا گرفتار.






ما نیز

روزگاری

آری.




آری

ما نیز

روزگاری...


پ.ن: شعر از زنده یاد احمد شاملو.

+ نوشته شده در شنبه 1390/06/19ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

تو ای اسطوره خوبی
ای معبد راستی 
چگونه ستایش کنم تو را؟
چگونه باز خوانمت در خلوت اندوه بار خویش
چگونه به تفسیر در آورم شکوه و صلابت بوسه هایت را
تو خود با من بگو
چگونه در های یاس را باز گشایم 
و نور امن حضورت را
درون ویرانه دل
رها سازم
تو خود با من بگو
ای آشنای من
خود من
ای خود اسیر تن
چگونه با تو به پرواز درآیم 
چگونه با تو به آواز در آیم
چگونه با تو بگریم
چگونه با تو بنالم
از عمر رفته ام بی تو
آه که چه سرشارم از تو
از اندیشه های تو
و صلابت راستین صدایت
مرا بی تو گذری نیست
بر جاده تنهایی زندگانیم
مرا بی تو سببی نیست
بر کویر ویرانه عمر
تو خود سبب ساز هر حادثه ایی
تو خود علت هر غایله ای
تو خود رهایی و در بند
رها ز خود
در بند من
چگونه باز ستایم تو را
ای تک ستاره اندیشه های دور
چگونه
تو خود با من بگو ...

+ نوشته شده در شنبه 1390/06/19ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود

و انسان با نخستین درد.


در من زندانیِ ستمگری بود

که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ


من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم...


پ.ن: شعر از زنده یاد احمد شاملو.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/17ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

  سخت است باور کنی این نیز می گذرد و 

از درون تشویش بگیری این همه گذشت و باز درگیر ِ گذشتنی

  سخت است باور کنی آدم ها به سادگی با هم دوست میشوند ...
  و به سادگی روی هم دست بلند میکنند !!!
  گوشی ات را خاموش میکنی ...

  می دانی تمام جواب سلام ها را با آن روی شادت خواهی داد که
  به درونت اصالت ندارد
  دلت از ... نمیدانم از چه ... ولی گرفته است
  راه می روی ... راه می آیی
  دوباره با تمام درد هایت /راه می آیی
هیچ کس خودش را آنقدر باور نکرده / که بداند تو هم نیاز به باور ِ خویشتن داری
  اگر می خواهی حواست بیشتر از این از خودت / پرت نشود
  کرایه ات را آماده در دستت نگه دار ...

  راننده تاکسی ها آنقدر حمیرا گوش داده اند که حوصله ی نشنیدن هایت را ندارند...


پ.ن: شعر از هومن شریفی.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/16ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |

ده دقيقه سکوت به احترام دوستان و نيکانم

غژ و غژ گهواره های کهنه و جرينگ جرينگ زنگوله ها

دوست خوب من

وقتی مادری بميرد قسمتی از فرزندانش را با خود زير گل خواهد برد

ما بايد مادرانمان را دوست بداريم

وقتی اخم می کنند و بی دليل وسايل خانه را به هم می ريزند

ما بايد بدويم دستشان را بگيريم

تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند

ما بايد پدرانمان را دوست بداريم

برايشان دمپايی مرغوب بخريم

و وقتی ديديم به نقطه ای خيره مانده اند برايشان يک استکان چای بريزيم

پدران پدران پدرانمان را

ما بايد دوست بداريم ...

باید دوست بداریم ...

 

پ.ن: شعر از زنده یاد حسین پناهی.

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/06/08ساعت توسط نیلوفر.ج.بدیعی |